
اشعار ازگنجینة الاسرار عارف کامل وسالک واصل مرحوم نورالله متخلص به
عمّان سامانی در بیان تجلّی دوم واظهارشأن ومراتب به ما سوی و عرض امانت
عشق و شدّت طلب به اندازۀ استعداد در هر یک و خیمه زدن تمامیّت آن در ملک
وجود انسان کامل حضرت سیدالشهداء اباعبدالله الحسین روحی و الارواح العالمین
لتراب مرقده فداء
ساقیی با ساغری چون آفتاب آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان بر ملا کالصّلا ای باده خواارن الصّلا
همچواین می خوشگواروصاف نیست ترک این می گفتن ازانصاف نیست
حبّذا زین می که هرکس مست اوست خلقت اشیا مقام پست اوست
هرکه این می خوردجهل ازکف بهشت گام اول پای کوبد در بهشت
جملۀ ذرات از جا خاستند ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا طالب آن جام را بر زد ندا
ای که از جان طالب این باده ای بهـر آشـامیــدنش آمــاده ای
گرچه این می را دو صد مستی بود نیست را سرمایۀ هستی بود
از خمار آن حذر کن کاین خمار از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصّه را آماده شو بعد از آن آمادۀ این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست دُرد اودَرد است وصاف او بلاست
بر هوای او نفس هر کس کشید یک قدم نا رفته پا واپس کشید
سر کشید اوّل به دعوی آسمان کاین سعادت رابه خود بردی گمان
ذرّه ای شد زان سعادت کامیاب زان بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعه ای هم ریخت زان ساغربخاک زان سبب شد مدفن تن های پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو وز گلوی کس نرفت این می فرو
فرقه ای دیگر به بو راضی شدند فرقه ای از خوردنش مانع شدند
بود آن می از تغیّر در خروش دردل ساغرچو می درخمّ به جوش
باز ساقی بر کشید از دل خروش گفت ای صافی دلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند ساغر ما را ز می خالی کند
انبیا ء و اولیــا ء را با نیـاز شد به ساغر گردن خواهش دراز
جمله را دل درطلب چون خمّ بجوش لیک آن سرخیل مخموران خموش
سر به بالا یکسر از برنا و پیر لیکن آن منظور ساقی سر به زیر
هر یک از جان همتی بگماشتند جرعه ای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجـلال همچنان بر دست ساقی مال مال
جام بر کف منتظر ساقی هنوز الله الله غیرت آمد غیر سُوز
ساقیــا لبـریز کن ساغـر ز می انتظار باده خواران تا به کی
تازه مست جور کش را دور کن می به ساغر تا به خط جور کن
می به شطّ بصره و بغداد ده نی به خطّ بصره و بغداد ده
شطّ می را جز شناور بط نیم از حریفان فرو دین خط نیم
باز ساقی گفت تا چند انتظار ای حـریف لاابالی سر بر آر
ای قدح پیما درآ ، هوئی بزن گوی چوگانت سرم گوئی بزن
چون بموقع ساقیش درخواست کرد پیر میخواران ز جا قد راست کرد
زینت افــزای بسـاط نشــأتین سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آن کس را که میجویی منم باده خواری را که می گویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار دیگرت گر هست یک ساغر بیار
دیگر از ساقی نشان باقی نبود ز انکه آن میخواره جز ساقی نبود
خود به معنی باده بود و جام بود گر به صورت رند دُرد آشام بود
شد تهی بزم از منیّ و از تو ئی اتحّاد آمد به یکسو شد دوئی
وه که این مطلب ندارد انتها قصّه را سر رشته از کف شد رها
نظرات شما عزیزان:
|